خاطرات بد
سلام زندگيم. سلام عشقم.
اين مطلب رو كه دارم مي نويسم با هق هق و گريه 



مي نويسم، عزيزم. آخه تو هنوز كوچيكي و نمي دوني كه چي شده. يكشنبه 90/11/28 تازه هفتم پسر خاله بابا تموم شده بود كه 28 سال سن داشت و عيد عروسيش بود. كت و شلوار عروسي، لباس عروس، همه خريدهاشون رو كرده بودند. و تو هم براي اولين بار بردم بهشت زهرا كه خيلي صحنه بدي بود و تو هم فقط مات و مبهوت مونده بودي كه اينها چرا گريه مي كنند. اصلاً اينجا كجاست؟ ولي باز ديشب (90/12/1) خبر بدي بهمون دادن كه داداش زن عمو انسيه كه اسمش امير بود 28 سال سن داشت فوت كرده. كه من و بابا برديمت گذاشتيمت خونه ماماني (طيبه) كه ما بريم اونجا. دوست نداشتم تو اون صحنه رو ببيني و ما تا ساعت 2 شب اونجا بوديم . كه اومدم دنبالت و امروز اومديم سر كار تا فردا كه تشييع جنازه است و تو هم بايد دوباره بري خونه ماماني طيبه.
خدايا ازت مي خوام كه داغ هيچ جووني رو روي دل پدر و مادرشون نزار و نگهدار فرشته كوچولوهاي ما باش.


خاطرات بد
