مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

خاطرات بد

1390/12/2 13:33
247 بازدید
اشتراک گذاری

سلام زندگيم. سلام عشقم.

اين مطلب رو كه دارم مي نويسم با هق هق و گريه گریهگریهگریهگریهگریهمي نويسم، عزيزم. آخه تو هنوز كوچيكي و نمي دوني كه چي شده. يكشنبه 90/11/28 تازه هفتم پسر خاله بابا تموم شده بود كه 28 سال سن داشت و عيد عروسيش بود. كت و شلوار عروسي، لباس عروس، همه خريدهاشون رو كرده بودند. و تو هم براي اولين بار بردم بهشت زهرا كه خيلي صحنه بدي بود و تو هم فقط مات و مبهوت مونده بودي كه اينها چرا گريه مي كنند. اصلاً اينجا كجاست؟ ولي باز ديشب (90/12/1) خبر بدي بهمون دادن كه داداش زن عمو انسيه كه اسمش امير بود 28 سال سن داشت فوت كرده. كه من و بابا برديمت گذاشتيمت خونه ماماني (طيبه) كه ما بريم اونجا. دوست نداشتم تو اون صحنه رو ببيني و ما تا ساعت 2 شب اونجا بوديم . كه اومدم دنبالت و امروز اومديم سر كار تا فردا كه تشييع جنازه است و تو هم بايد دوباره بري خونه ماماني طيبه.

خدايا ازت مي خوام كه داغ هيچ جووني رو روي دل پدر و مادرشون نزار و نگهدار فرشته كوچولوهاي ما باش.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان محیا
2 اسفند 90 13:41
الهی آمین..ما هم کشیدیم عزیز..خدا بداد زنش برسه..طفلکی
مامان ریحانه
10 اسفند 90 14:10
عزیزم خیلی ناراحت شدم امیدوارم که خدا به خانواده هاشون صبر بده
مامان دانیال
13 اسفند 90 13:33
آخی. خیلی شوکه شدم عزیزم. خدا رحمتشون کنه و به خانواده هاشون صبر بده. خیلی ناراحت کننده است. من هم دعا می کنم خدا داغ هیچ فرزندی رو به دل خانوادش نزاره. الهی آمین.
مامان آویسا
16 اسفند 90 7:46
خدا رحمت کنه .خیلی ناراحت شدم.به قول پدرم خدا پیشامد بد برای هیچ کس حتی کافرش هم نیاره
مامان دانیال
24 اسفند 90 8:30
ای کاش که هر لحظه بهاری باشی هر روز پر از امیدواری باشی هر ۳۶۵ روز امسال سرگرم شمردن هزاری باشی ! پیشاپیش سال نو مبارک دوستم